بی هیچ دلیل خاصی

منو دریاب



نویسنده : birooh ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤

فایده ندارد که ندارد.
از سر شب تا حالا چندین بار
خواسته ام پرتش کنم!حتی برده امش تا لب پشت بام
خاطره ها...ولی باز دلم نیامده است.
جرم که نکرده ام!
گیرم هوایی خیالت شده و پریده روی
بام خاطره هات...
خودت بگو تنها به همین جرم ،پرت کنم حواسم
را...؟!

----------------------------------------

داره میره با تمام خوبیها و بدیها.داره میاد با آرزوهای بزرگ و کوچیک .بزارید یکم با همدیگه راحت تر باشیم کی دوس داره حرف دلش رو بزنه..یا بهتر بگم همه رو دعوت میکنم به اینکه آرزوی سال جدیدشون رو بنویسن .میدونم که همه ما آرزوهای زیادی رو توی ذهن خودمون پرورش میدیم ولی میخوام اونی رو بنویسین که همیشه ملکه ذهنتون بوده و هست. خوب من از خودم شروع میکنم شما هم راحت باشین

عاقبت بخیری، همین، این تنها چیزی هست که همیشه توی ذهن من بوده و هست.شاید واسه شما آرزوی نباشه ولی همه ماها با هم دیگه فرق میکنیم حتی توی آرزوها

خوبیها را برایتان آرزومندیم در سال جدید








نویسنده : birooh ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

              بیا مادر...

بیا یادی کن از فرزند در غربت گرفتارت

که اینجا زنده است با آرزوی دیدن رویت

              نمیدانی ...

که اینجا قامتم خم گشته از بار ملا متها

درون سینه تنگم نمی بینی دگر آثاری از یک دل پر غوغا

              غرورم...

را به خاک تیره می مالنداینجا نا مسلما نان

چه مانده بهر من جز یک تن خرد از ندا متها

              چه میگویم...

کدامین تن !کدامین جان!

که اینجا، جان بسان لقمه ای اندک میان چهار پایان است

              و...

این قصه به آه سرد سینه رو به پایان است








نویسنده : birooh ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸


سلام خدا جون امشب شب دلگیریه برام .میشه یه کاری بکُنی برام ؟آره میشه .میشه من استعفا بدم؟از این زندگی
از این لبخندهای  زورکی از این نگاهای جورواجور از این دل خوشی های بی خودی که فقط آدم رو امید وار میکنه استعفا بدم؟
میشه بی تعارف با همدیگه حرف بزنیم نه، نه، نمیخوام بی ادبی بکنم خدا جون خودت که منو می شناسی چه جور آدمی هستم
خدا جون میشه من دیگه به دنیا نیام میشه این زندگی که تموم شد من رو معاف کنی؟خدا جون میشه همونجا... برزخه
بهشته؟جهنمه چیه ؟میشه همه پادشها و جزاها رو باهام حساب کنی؟
حالا اگه هم قراره بدنیا بیام لا اقل بزار اینشکلی با این حال و روز نباشم خدا جون بزار یه ادم موفقی باشم با اعتماده بنفس بالا
ای خدا میشه باز  بابام باشه همه کناره هم باشیم میشه؟ خداجون میشه؟ میشه دیگه دلتنگ نشیم میشه دلم به حال اینو اون نسوزه یکم تو فکر خودم باشه میشه آرزو های خودمو فدای آرزوهای دیگرون نکنم میشه خدا جون؟ آخه چرا من نمتونم ادم خود خواهی باشم خدا ؟چرا نمیشه من سنگ دل باشم  که الکی دل نسوزونم.چرا فکر میکنم همه آدما مثل  خودم هستن ساده و بی الایش چرا خدا جون؟ چرا منو این شکلی آفریدی با این خصوصیات. خدا چرا من نمیتونم واسه اینکه کارم درست بشه دست به همه کار بزنم حالا مهم نیست درست با شه یا غلط ، حق کسی رو بخورم یا نه؟خدا چرا من نمی تونم با پارتی برم جلو؟خدا چرا من عقلم توی چشام نمی اد چرا نمی تونم رو خوبیها چشمم رو ببندم بگم بی خیال چرا من نمی تونم نامردی کنم در حق دوستان و دیگرون چرا نمی تونم بجای نیگاه کردن به شخصیت یه فرد  به داشته هاش و نداشته هاش توجه کنم .خدا جون ببخشین ها نمی خوام ازم دلگیر بشی.راستی یه کاری کن ،کار دوستم درست بشه گناه داره
 ....من ناشکر نیستم....
این نامه رو هم پاره کن فقط یکم زیادی دلم گرفته بود حالا حالم خوبه خداجون.....!
                          دوستت دارم خدا جون








نویسنده : birooh ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

نیستش
نمیدونم کجاست ،چه میکنه ،ولی میدونم که ندارمش،
هیچ وقت نخواستم ،که تو رو با چشمات بیاد بیارم
نمیخواستم که تو رو، تو گم ترین ارزوهام ببینم
نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم، هنوزم  دوست دارم اخه تو هول و ولای پریشونیا تو رو نداشتم
تو گیرو داره،
 ای بابا دل تو هیچ، حال اون خوش
ای بی مروت،
دیگه دلی میمونه ،که جور دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه،
 بگه که ،هنوز زنده است
اگه صدا صدای منه ،نفس  اگه نفس تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن

که دل، دلوو ایی، دیگه دل نیست دیگه دل نمیشه نه دیگه این واسه ما دل نمیشه..!

پی نوشت:

دکلمه زیبای که با صدای زیبای پرویز پرستویی باید گوش داد.








نویسنده : birooh ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦

مطمئن باش و برو ...

ضربه ات کاری بود! دل من سخت شکست!وچه زشت به من و سادگی ام خندیدی.

برو تا راحت تر تکه های دل را سرهم بند زنیم.

تا تو رفتی همه گفتند:"از دل برود هر آنکه از دیده برفت".

و به ناباوری و غصه ی من خندیدید....

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی بر گشت ...

کاش می آمدی و می دیدی که در این عرصه دنیای بزرگ چه غم آلوده جدایی هایی است.

و بدانی که:" از دل نرود هر آنکه از دیده برفت"









نویسنده : birooh ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳

به خوابم آمدی...دیدمت.... تو را دیدم که ایستاده بودی!...در ایستگاه قطار...دیدم نگاهم میکردی!...نگاهت کردم.... گویی با تو حرفی داشتم...اما...نمی دانم.... بخاطر نمیاورم حرفهایم را... شاید نگفتم...!

 اصلا چه اهمیت دارد؟این فقط یک خواب بود! همین! باورت می شود اگر بگویم دیشب پس از مدتها تورا بخاطر آوردم ؟ تو را و آن دوست داشتن پنهانی را! چه خوب که در دلم نگاهش داشتم! هنوزم هم هست، تنها کمی خاک خورده است! همین. می دانی؟ خوبی صبرم به این بود که برایم محترم ماندی! اکنون که در ذهنم مرورت می کنم هم،برایت احترامی بی نهایت قائلم! هنوز هم آرزو دارم مثل تو باشم! همان قدر قانونمند و توانا!  گفتم که،مدتها بود حتی یادت هم نبود،چه برسد به دلتنگی برایت! اکنون هم دلتنگ نیستم! تنها به یادت افتادم...همین!

 








نویسنده : birooh ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

یک هفته هست توی خودم تاب می خورَم

از قرص هـای قــــرمــز اعصاب می خورم

دست از سرم نمی کشد این فکر لعنتی

کابوس این که عشق تو باشد موقّتی!

تو درد می کشی ... به خدا درد می کشم

من درد را به شیوه ی یک مرد می کشم !

دکتر نمی روم ، به همین گریه ها خوشم

پُر می کنم درون خودم بشکه بشکه سَم!

سیگار می کشم که خودم را تلف کنم!

باید «وسیله» را به فدای «هدف» کنم

وقتی دلیل درد مشخص نمی شود

درمانِ این روانیِ ... نه! پس نمی شود

حالم بد است ، قرص به دادم نمی رسد

/آدم که بی دلیل به آدم نمی رسد!/

حالا رسیده ام به تو ، تنها دلیل من

قربانی تو می شوم ، امّا خلیل من -

تکلیف من ، بگو که بفهمم چه می شود؟!

"آندوسکپی" که چاره ی دردم نمی شود!

از بین درد ها به خدا سکته بهتر است

جان تو نَه! به جان خودم ؛ بار آخر است!








نویسنده : birooh ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند
عمرشان طی می شد بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند که چو آنان باشم که چو آنان دایم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم فکر تامین معاش فکر ثروت باشم فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم.
کس مرا هیچ نگفت: زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست.
زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز خدا بودن نیست.
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم.
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش فهمبدم!