بی هیچ دلیل خاصی

منو دریاب



نویسنده : birooh ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤

تـــــــــــــو چه می فهمی؟

حـــــــــــال و روز

کســــــی را! که دیگر...

هیــــــــــچ نگاهی دلش را...!

نمــــــــــی لرزاند...!

هنوز هم دلگیر است برایم..!

جمعه ها را که یادت هست هنوز...

کاش رها شم در دستان تو...

فقط به امید فراموشی...

تنهاییم.!!!

بــــــی روح :سکوت را بهانه کرده ام..!








نویسنده : birooh ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

 شبا هنگام بر در کوفتند،عشق را از پستوی خانه برون آوردند،پای در زنجیر و غل بر گردن.

شحنه فریاد که پیش آریدش،عشق را بر کرسی عدل و یقین بنشاندن،

حاکمی جلاد با پتک خون آلود خود فرمان ساکت باش صادر کرد.بگو ای عشق ،ای خونیانگر دوران

چسان بر پا کنی غوغا میان قلب معشوقان که این جرم است و اکنون صد برار سهمگین در پشگاه ما.

بگو،بگو...! چرا هر دم جوانی را ِکشی از خونه تا کوچه از آن پس دست برداری و رهایش سازی،درشهر پُر آشوب و دغل بازی.

نمیدانی مگر جرم است ؟ این جرم است .چرا شیپور خود  را از صدای پوچ پُر سازی ،سحر گاهان

و خواب از چشم ناز عاشق و معشوق بر گیری .نمی دانی مگر جرم است؟ این جرم است.

چرا هر دم فریاد شرر بر پا کنی در دل و اغوا سازی خود را از صدای پوچ آن مردی که می گوید:

"من عشقتم" .نمی دانی مگر جرم است؟ این جرم است.جوابت چیست اکنون؟های تو برگو که فردایی نخواهی دید.

بعد از این عشق دو دستی مشت بر سر زد و گریان اشک  جاری کرد...نمی دانم ! نمی دانم!

صدای نیست الا پچ  پچ  جمعیتی مشتاق و بازی گوش ،منتظر بر حکم آن حاکم که شاید عشق رامحکوم بشمارند

و بدین سان باز بستانند حقوقِ حقة خود را.بظاهر حکم صادر شد و عشق آن نوبر معشوقها محکوم به کشتن شد.

 عشق را دیشب به دارش آویختند و فردا نیز به خاکش می سپارند.و من نیز بر مرگ آن دلبند می گریم ،که از خون جگر

برقبر او لاله ای روید و به یاد عشق آن بازیگر افسانه ها ی دوش.و اکنون وای بر تو گر بگویی

رویش آن لاله ها را در گوش آن جلاد خون آشام...!

 

                                    بـــــا تو هستم ای دل پــــــر درد...!








نویسنده : birooh ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧

باران پاییزی شروع به باریدن گرفت،

زودتر بیــــــــــا...

مــــــن زیر باران ایستاده ام ،خیسم،خیس از حس با تو بودن.

بیــــا و آغوشت را سرپناهم کن

قدم هایت را تند تر کن،نگذار قطرهای باران تنم را بیش از این لمس کنند

تو قبل از پایان باران میرسی ؟

یا...باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد!

باران بارید... اما بدون تو!

و من خیس شدم خیس از نبودن تو

و تو...در حسرت باران نگاه من..!

 پــایــان بــاران.

رنگین کمان این روزهای من عجب بدسلیقه است،رنگهایش به حال و هوای من نمیخورد!


 








نویسنده : birooh ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳

پاییزمان رسید

دیگر وقت آن است که باران ببارد

ببارد تا پاک شود رده پاهایی که هیچ وقت از دلم پاک نشد..!

هوا که ابری شده! اما احساسم میگوید که پاییز هم همدست توست

چون بارانی نبارید!!

فقط نم نمِ دل تنگیهای، بی تو بودن را بیادم آورد!

امروز هم هوا ابری ست!بارانی نبارید !اما من...

خیسم ،خیس از دلتنگی!!!

ببار بارن ببار!!!چتری ندارم!حتی یک سرپناه!!

فقط خیسم کن همین!








نویسنده : birooh ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥

درگیرم، درگیر!

کلنجار می روم

با خود و این همه نقطه های که در پشت سرم جا مانده!!

و جای آبی را گرفته

که قرار بود با آن بدرقه ام کنی......!

مچاله کرده ام کاغذ پارها را

خاطرات با تو بودن را به رخم میکشند!!!

 

 








نویسنده : birooh ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧

نقطه من!پایانی ست برای آغازی دگر

حالا حکایتش مهم نیست هفت باشد یا هشت!

تعجبم در این است که آیا معجزه جزیی از حکایت من و تو ست یا نه؟

تعجبش با تو ...شادیش با من!

ما که راهمان یکی باشد معجزه هم رخ میدهد،

کافیست حکایت هشتم را باور کنی.

تو نقطه را برداشتی و من پایان را

بین ما چیزی نیست پس بیا یکی شویم!!

از بی ثمری جدای ها می نویسی،از در به دریه ناگفته های شعرم

میگویم که همه اش خلاصه می شود در تـــــو..!

بوسه کرم را بعد از مرگ باور کردی،پس دلیل این همه ابهامت برای باور

کردن من بعد از این همه حکایت چیست؟

ببین فاصله مان چقدر شده... این بود تاوان آن نقطه ی اشتباه!

بــــــی روح:قرارمان شادی بود ولی تو به تلخی رسیدی و من مانده ام شادی را باور

کنم یا بوسه کرم را..!








نویسنده : birooh ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧

تو بهانه ای شدی برای آغازاین دفتر

بعد از آن نقطه تلخ پایانی

که به اشتباه مرا از تو جدا کرده بود.

گر چه بهانه ای شد برای آغاز شعرم!

همین یک نقطه.

حالا در تک تک بیتهای وجودم جا داده ام تو را

که هیچ مثنویی قادر به بازگو کردنش نخواهد بود

می خواهم که باشی، با وجود نقطه ها

باشی تا بنویسم تو را...!

اما می ترسم!که وسعت بودنت

  ازگنجایش حکایت هفتم هم فراتر رود.

حالا من مانده ام و یک شعر نا نوشته..!

که دیگر نیازی به نقطه هم ندارد..!!!

 

بــــــی روح!حالا دیگر فکر نقطه نباش برای پایان..!








نویسنده : birooh ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦

هزاران دلیل خاص در ذهنت گنجاندی

برای باور کردنم.

اما من...

بــــی هیـــچ دلیـــل خاصـــی تو را باور کردم.

وجودت را عطر تنم فرا گرفته...

اما وجود من را تلخی باورهایت..!

چه کرده ای با من!؟

که دیگر  به هیچ نقطه ای اعتماد ندارم!!

که اکتفا کنم برای پایانم!

پس نقش یک نقطه ی پایانی را بازی نکن برایم..!!!

من به سر خط رسیده ام...

 

 بــــــــی روح!!!ندانستی نقطه آغازیست برای این پایان.